۱۵ آبان ۱۳۸۷
تذکر: این یک مطلب کاملاً اجتماعی است و به هیچ عنوان سیاسی نیست و هیچ رابطهای به هیچ دولتی ندارد بلکه تنها در مورد دیدگاه دو ملت ایران و آمریکا است.
امروز زمانی که پیروزی باراک اوباما را در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا دیدم، از تمام وجود به مردم آمریکا و دموکراسی موجود در این کشور افتخار کردم. این حرف را بر اثر جوزدگی و اینطور چیزها نمیزنم، بلکه این حرف را از آن رو میزنم که به بینش مردم آمریکا حسرت میخورم. به بینشی که در میان ما ایرانها جایی ندارد و به این زودیها هم جایی نخواهد داشت. برای درک بهتر منظورم یک مثال میزنم:
فرض کنید که در انتخابات ریاست جمهوری دورهی دهم، یک ایرانی افغانیتبار کاندید شود به گونهای که وی پدری افغانی و مادری ایرانی داشته باشد و چهرهاش تا حدودی افغانی باشد. حال به نظر شما آیا ایرانیان و خود شما خوانندهی این مطلب به وی رای خواهید داد؟ آیا به خود نمیگویید که رئیسجمهور من مگر میتواند یک افغانی باشد؟! یا اینکه به خود نمیگوید که این فرد با چه جراتی خودش را نامزد انتخابات در ایران کرده است؟! و هزاران سوال دیگر. حالا این شرایط را با مردم آمریکا مقایسه کنید. مردمی که یک آمریکایی دورگه را که یک رگش به کنیا میرسد را به عنوان رئیسجمهور خود انتخاب کردند.
به همین دلیل باید امروز به جای اینکه فریاد بزنیم مرگ بر آمریکا، باید بگوییم درود بر آمریکا و درود بر مردم این کشور. مردمی که کاری را انجام دادند که مردم دیگر کشورها مانند فرانسه، انگلستان و یا روسیه هیچگاه حتی جرات فکر کردن به آن را ندارد.
پ.ن.۱/ راستی، باید بگویم که دیشب اینترنتم قطع بود و به همین دلیل با اینکه برنامهی مفصلی برای گزارش زندهی انتخابات آمریکا در نظر گرفته بودم، ولی هیچ کدام را نتوانستم انجام بدهم. این هم از بدشانسی من است!
فرستاده شده با موضوع فرهنگ و اجتماع | ۵ نظر »
۱۳ آبان ۱۳۸۷
امشب به صورت اتفاقی یکی از فیلمهای سینمایی که شبکهی دو نشان میداد را نگاه کردم. این فیلم سینمایی که نامش «گاپری کورن (۱)» نام داشت، به صورت کامل سازمان ناسا را زیر سوال میبرد. اما چیز جالبی که من در این فیلم سینمایی مشاهده کردم این انتقاد شدید از سیاستهای سازمان ناسا نبود، بلکه بیسواد مترجمان متنهای این فیلم سینمایی در صدا و سیما بود که من دو مورد از این بیسوادیهای نابودکننده در این فیلم سینمایی را متوجه شدم:
۱- در هنگامی که مراحل پرتاپ سفینه به مریخ نشان داده میشد، کسی که گزارش این پرتاپ را انجام میداد واحد فشار را درجه نامید در صورتی که اگر از یک بچهی دبیرستانی هم بپرسید، میداند که واحد فشار پاسکال است نه درجه!
۲- همین گزارشگر مدت زمان پرتاب را به صورت منفی اعلام میکرد در صورتی که اگر یک دانشآموز دبیرستان در برگهی امتحانی زمان را منفی بدست بیاورد، معلم وی به صورت قطعی به وی صفر خواهد داد!
حالا به نظر شما ما نباید از این همه سواد مترجمان صدا و سیما لذت ببریم؟!
فرستاده شده با موضوع رسانه | بدون نظر »
۱۳ آبان ۱۳۸۷

مدتی است که آلبوم مجاز محسن چاووشی با نام «یک شاخه نیلوفر» به بازار آمده است و نقدهای بسیاری نیز در مورد این آلبوم نوشته شده است. عدهای این آلبوم محسن چاووشی را یک کار سراسر سانسور شده میدانند و ادعا میکنند که وی به دلیل گرفتن مجوز مجبور شده است یک کار کاملاً ضعیف را ارائه دهد. در بسیاری از سایتها هم به خوانندگان پیشنهاد شده است که این آلبوم را نخرند! البته من هم هنوز به دلیل کمبود وقت نتوانستم این آلبوم را بخرم!
اما با این حال که این آلبوم را نخریدهام، به خرید این آلبوم اعتقاد راسخ دارم و به نظرم تمام کسانی که مدتها با آهنگهای زیرزمینی محسن چاووشی زندگی کردهاند، باید این آلبوم را بخرند تا اینگونه از محسن چاووشی و آهنگهایی که در این چند سال بدون هیچ منفعت مالی برای من و شما ساخته و منتشر کرده است، تشکر کنیم.
پس به همین دلیل ای کسانی که دائم از این آلبوم محسن چاووشی انتقاد میکنید و آن را آلبوم ضعیفی میدانید، بهتر است برای تشکر از سالها کار زیبا و گوشنواز محسن چاووشی این آلبوم وی را بخریم تا اینگونه جبران سالها ضرر مالی محسن چاووشی را به میزان هر چند کم جبران کنیم.
در ضمن اگر میخواهید آلبوم «یک شاخه نیلوفر» را دانلود کنید، حتماً یک برچسب دزد به خود بزنید!
فرستاده شده با موضوع هنر و ادب | یک نظر »
۱۲ آبان ۱۳۸۷

اگر شما دوست دارید که از تک تک لحظات انتخابات ریاست جمهوری آمریکا همراه با حواشی و بررسی کارشناسان مختلف در روز انتخابات با خبر شوید، در روز ۴ نوامبر ۲۰۰۸ برابر با ۱۳ آبان ۱۳۸۷، به اتاق «پخش زنده» در فرندفید سر بزنید، چون قرار است من به کمک چند تن از دوستان (البته اگر وقت داشته باشند) به صورت زنده تک تک لحظات این انتخابات را گزارش کنیم.
پس وعدهی ما در روز انتخابات آمریکا، در اتاق «پخش زنده» فرندفید.
فرستاده شده با موضوع وبلاگنویسی زنده | بدون نظر »
۱۱ آبان ۱۳۸۷
اگر دقت کرده باشید در این مدت اینجا دیر به دیر به روز میشود و شاید برای شما این سوال پیش آمده باشد که علت چیست؟
علت تاخیر در روز شدن اینجا، این است که در من و دیدگاههایم تغییراتی بزرگ بوجود آمده است. تغییراتی که برای کامل شدن آن مدتی را باید صبر کنم. این تغییرات در من باعث شدهاند که من از این پس بیشتر در مورد مطالبی که از آن لذت میبرم و یا اتفاقاتی که در روز برای من میافتد صحبت کنم و بنویسم. میخواهم هرگز در مورد سیاست در ایران ننویسم. دوست دارم بیشتر در مورد زندگی روزانه و فیلمها و آهنگهایی که گوش میکنم، بنویسم.
به همین دلیل از این پس من را کاری با سیاست نیست و از همین جا رسماً اعلام میکنم که من دیدگاهم نسبت به یکسال گذشته کاملاً تغییر کرده است و آخرین مطلبی که در مورد سیاست نوشتم، همان مطلب «چرا نباید به خاتمی رای داد؟!» است.
از این پس میخواهم بیشتر وقتم را روی وبلاگ مبارزه با سرطان، ساخت پادکست و آشنایی شما با شهر زاهدان بگذارم. با این تغیبیراتی که در من صورت گرفته است، زندگی برایم زیباتر و جذابتر شده است.
راستی، ممنون میشوم که نظر خودتان را در مورد این تغییرات به من بگویید.
فرستاده شده با موضوع روزنوشت | یک نظر »
۸ آبان ۱۳۸۷
تمام کسانی که عقاید من را دنبال میکنند، میدانند که من با رئیس جمهور شدن خاتمی به شدت مخالف هستم و بارها در این وبلاگ در مورد علل مخالفتم نوشتهام که میتوانید مواردی از آن را در اینجا بخوانید. اما با داغ شدن بحث کاندیداتوری خاتمی، دیدم بد نیست که علت اصلی خودم برای ندادن رای به خاتمی را یکبار دیگر بنویسم.
علت اصلی من برای اینکه دوست ندارم خاتمی رئیس جمهور شود، این است که خاتمی انسانی ترسو است و نمیشود به حرفها و گفتههای وی اعتماد کرد. در اینکه خاتمی فردی مقبول در مجامع جهانی است، شکی نیست اما این مقبولیت وی نه برای من و نه برای شما نان و آب میشود!
خاتمی به مانند احمدینژاد هیچگاه شجاع نبوده است و هم اکنون نیز که هیچ سمت دولتی ندارد، باز هم شجاعت کافی را ندارد به گونهای که در ماجرای دست دادنش با چند خانم در ایتالیا و انتشار فیلم آن، از ترس، این اتفاق را تکذیب و سپس آن فیلم را مونتاژی قلمداد کرد!
اما احمدینژاد از چنان شجاعتی برخوردار است به گونهای که از وزیری که دروغگوییاش برای زمین و زمان ثابت شده است با جان و دل دفاع میکند و حتی در مقابل مجلس برای دفاع از وزیرش با سرسختی تمام میایستد.
حال آنکه آیا شما اینچنین رفتاری را از خاتمی در زمان استیضاح عبدالله نوری و عطاالله مهاجرانی دیدهاید؟ آیا خاتمی از وزرایش دفاع کرد یا آنکه دو دستی قدرت را چسبیده بود که گویی بدون آن نمیتواند زندگی کند؟!
در نتیجه اگر خاتمی بار دیگر به ریاست جمهوری برسد، مطمئن باشید که باز عدهای دیگر به خاطر ترس این آقا به زندان میافتند و یا آوارهی کشورهای دیگر میشوند!
به همین دلیل من یکی به هیچ عنوان به خاتمی رای نخواهم داد، چون خاتمی را برابر با ترس میدانم و این چیزی است که یک رئیس جمهور باید آن را به هیچ عنوان نداشته باشد.
فرستاده شده با موضوع سیاست | ۳ نظر »
۴ آبان ۱۳۸۷
احتمالاً از طراحی جدید وبسایت بیبیسی فارسی خبر دارید و میدانید که در این طراحی، تغییرات اساسی در شکل و امکانات این سایت صورت گرفته است.
از جمله قسمتهایی که جدیداً به سایت بیبیسی فارسی اضافه شده است، بخش هواشناسی است که در آن میتوانید پیشبینی هوا را برای ۵ روز آینده مشاهده کنید. اما بخش فارسی بیبیسی در این صفحه یک عدد سوتی وحشتناک داده است و آن عوض کردن مرکز استان سیستان و بلوچستان از زاهدان به زابل است!
برای مشاهدهی این سوتی میتوانید به اینجا بروید و سپس قسمت شهرهای ایران را انتخاب کنید، حال خواهید دید که در این لیست نشانی از شهر زاهدان نیست اما به جای آن شهر زابل دیده میشود!
فرستاده شده با موضوع رسانه | بدون نظر »
۲۹ مهر ۱۳۸۷
اگر میخواهید آدرس منزل و شمارهی تلفن شما در تمام دنیا به راحتی آب خوردن پخش شود، میتوانید یک اکانت در سایت آهنگسرا ایجاد کنید و سپس یکی از محصولات این سایت را بخرید و لینک آن محصول را در وبلاگ یا وبسایتتان قرار دهید. حال، هر کسی بر روی لینکی که منتشر کردهاید کلیک کند، میتواند به راحتی آب خوردن آدرس منزل و تلفن شما را ببیند!
دیروز این اتفاق برای من افتاد به گونهای که صادق جم و گناهکار توانستند به راحتی آب خوردن آدرس منزل و شماره تلفنم را کف دستم بگذارند. تازه جالبی ماجرا این است که اگر شناسهی (username) یکی از اعضا را نیز داشته باشید، میتوانید تمام اطلاعات وی را به راحتی آب خوردن دربیاورید!
خلاصه آنکه باید لقب امنترین سایت جهان را به سایت آهنگسرا اعطا کرد. البته از سایتهای ایرانی انتظار بیشتر از این نیز نباید داشته باشیم.
فرستاده شده با موضوع آیتی | بدون نظر »
۲۸ مهر ۱۳۸۷
بعد از مدتی که از این نوع مصاحبهها در وبلاگم خبری نبود، این دفعه سراغ سردستهی اراذل و اوباش وبلاگستان فارسی یعنی فرشاد یوسفی رفتم. کسی که اگر زمانی پلیس امنیت اجتماعی در وبلاگستان فارسی راه بیافتد، وی جز اولین افرادی است که باید اعدام شود! پس این شما و این هم آق فری وبلاگستان فارسی:
۱- اگر اکنون با شما مصاحبه نمیکردم…
میرفتم پای یخچال و نارنگی میزدم به بدن که بدن بشه مثل آهن که بعد پاشم برم فرندفید با تمام قوا لایک و ماچ و بوس و هاگ و خلاصه این حرفها دیگه
۲- جملهای که خیلی وقتها از آن استفاده میکنم…
اینا
۳- دوست دارم مردم ایران توجه بیشتری کنند به…
علم و پادکست و تکنولوِژی و دوری از خرافات
۴- وبلاگ برای من…
حکم دوست دختر را دارد!
۵- بهترین اتفاقی که برای من ممکن است بیافتد این است که…
یک ستون طنز در یک روزنامه داشته باشم
۶- ایدهی من برای گذراندن وقت در شب این است که…
میلاد احرام پوش را دست بیندازم
۷- بهترین سن برای من…
گذشت! در ضمن حق ویرایش برای شما آزاد است!
فرستاده شده با موضوع مصاحبه 7 سٶالی | یک نظر »
۲۵ مهر ۱۳۸۷

فقر یکی از بدترین واژههایی است در هر ادبیاتی یافت میشود و تمام انسانها سعی دارند از این واژه فرار کنند. میگوید دیروز، روزی بوده است که وبلاگنویسان بر علیه فقر مطالبی نوشتهاند، اما من با یک روز تاخیر، میخواهم شما را با عکسهایی به نزدیکی فقری دامنگیر در یکی از مناطق حومهی زاهدان به نام شیرآباد ببرم. پس این شما و این هم فقری ترسناک از شهر شیرآباد:

ادامه عکسها در فوتوبلاگ قدیمیام.
فرستاده شده با موضوع فرهنگ و اجتماع | بدون نظر »